زين العابدين شيروانى
376
بستان السياحه ( فارسي )
عزّ اسمه داند كه هربار سراپردهء حشمت ايشان در اين خطيرهء مختصر زدند حاجب آمده است و اين ضعيف منزوى را رخت عافيت بقرب خانه غولان برده و بضاعت قناعت را به همراهان خضر و الياس سپرده اكنون به بزركيى كه ذو الفضل الكبير به آن بزرك دين و دنيا عطا كرده است كه كوشهء دل اين كوشهكرفته را بتفقّد سايس خود خراب نكند كه چشم حقير اين بنده نه چشم قرين خداونديست و نيك مناسب است حال فقير كه در اين مقام كفته شود مخفى نماند كه جمعى از ارباب دولت و اصحاب شوكت قصد ديدن اين كوشهكير مىكنند و عزم ملاقات مىنمايند فقير را بالذّات ميل به مجالست و اختلاط ابناى زمان نيست و چون بر وفق تقدير اتفاق مىافتد و مجالست ايشان روى مىدهد آملند كه مانند ساير اهل زمان با ايشان سلوك شود و بر طبق مسلك ايشان معمول كردد و چون اكثر بلكه يكسر اهل دنيا با ارباب جاه و جلال و صاحبان دولت و اقبال تملّق و مداهنه مىكنند و ستايشهاى بارد و مدحهاى بى جا و تعظيمات بىموقع مىنمايند و اين متملّقان و خوشآمدكويان بيشتر در لباس خواص و در كسوت دانشمندان اختصاص دارند و خود را زبدهء روزكار و قدوهء هر ديار پندارند لهذا معاشرت و مخالطت ايشان باعث غرور و نخوت و سبب عجب و كبر و موجب تفرعن و خودپسندى حكّام و اهل احكام ايران شده و از هركس اينكونه معامله توقّع و تمنّا دارند و اين ضعيف را طاقت تملّق و عادت مداهنه و حالت خوشآمد و مشرب نفاق نيست زيرا كه مدّت العمر مرتكب اينطور مجالست نبوده و احدى را تملّق و مداهنه ننموده و از بدايت حال تا نهايت احوال كسى را خوشآمد نكرده هنكام شباب در عتبات عاليات به تحصيل علوم مشغول بود و كسب دانش و كمال مىنمود و چون بسنّ رشد و تميز رسيد و طالب حق شده در معمورهء عالم كرديد و نفس را بنان خشك و لباس كهنه عادت داد و به دركاه شاه و وزير و خان و امير پاى ننهاد و عجز و نياز جز به دركاه حضرت بندهنواز نبرد و كاروبار خويش را بتقدير حضرت قدير سپرده دامن قناعت را بلوث طمع نيالوده تا حال كه پنجاه و چهار سال از عمر فقير مىكذرد هركز در قيد امور دنيا نبوده و همواره تحقيق طريق و طريق تحقيق پيموده و به غير از اخيار قوم و ابرار ملّت و احرار طايفه با كسى معاشرت ننموده و هميشه از صحبت اهل دنيا و اهل روزكار و خلق زمان دورى كزيده و بكرد چرب و شيرين و لباس رنكين اهل دنيا نكرديده و احدى در باغ و بوستان و كاخ و ايوان خود بىاذن بلكه بىاصرار نديده غرض از تحرير اين كلمات تزكيهء نفس نيست بلكه تحدّث نعمتهاى حضرت بارى است كه شمّه از آن كفته مىشود جمعى لمرضات اللّه و لوجه اللّه به اين ضعيف معاشرت مىنمايند و لوازم مودّت و محبّت و اخلاص و ارادت بتقديم مىرسانند و بعضى ديكر بنا بر تباين حال و تعارض طبع و عدم ارتباط معنوى و حاصل نشدن مامول ايشان از فقير نفرت مىكنند بلكه اظهار كدورت و عداوت نيز مىنمايند و برخى ديكر بموجب آيهء كريمهء يَحْسُدُونَ النَّاسَ عَلى ما آتاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ حسد مىبرند و كروهى ديكر بمصداق آيهء كريمهء أُولئِكَ كَالْأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سيرت نادانى خود را بظهور مىآورند و كروهى ديكر كه فقير را نديدهاند و بصحبت حقير نرسيدهاند بكفته عوام چند و جهلاى خودپسند انديشه نكرده بمجرّد ظنّ و كمان كلماتى كه دور از حال فقير و بعيد از روش حقير است مىكويند و مىشنوند نه از بارىتعالى شرم و نه از رسول او آزرم دارند حقير هم جزاى ايشان را حواله به ايزد تعالى نموده است نظم چه مىكويم كه دور افتادم از راه * فذرهم بعد ما جاءت قل اللّه آوردهاند كه سلطان سنجر بن ملك شاه بعد از فوت پدر نزد آن بزركوار نوشته فرستاد كه مذهب اهل سنّت حقّست يا مذهب شيعه و خلفاى ثلاثه بر حقّند يا ائمّه اثنى عشر و كدام مذهب باطل است و كدام ملّت بر حق حكيم سنائى عليه الرّحمة اين قصيده كفت بوى فرستاد قصيده كار عاقل نيست در دل مهر دلبر داشتن * جان نكين مهر مهر شاخ بىبرداشتن از پى سنكيندل نامهربانى روز و شب * بر رخ چون زر نثار كنج و كوهر داشتن چون نكردى كرد معشوقى كه روز وصل او * بر تو زيبد شمع مجلس مهر انور داشتن هركه چون كركس به مردارى فروآورد سر * همچو طوطى كى تواند طعمه شكر داشتن رايت همّت ز ساق عرش بر بايد فراشت * تا توان افلاك زير سايهء پر داشتن تا دل عيسى ع مريم باشد اندر بند تو * كى روا باشد دل اندر بند هر خر داشتن يوسف مصرى نشسته با تو اندر انجمن